روزگار مهربانی ها گذشت همدمی ها هم زبانی ها گذشت
لحظه های بی قراری های دل با جوانی رفت و هرگز برنگشت
مست مست مستم دیوانه ام دستم بگیر راهی میخانه ام دستم بگیر
من در این محنت سرای بی کسی با همه بیگانه ام دستم بگیر
دستم بگیر که زار و خستم مست و خراب و دل شکستم
پشت در میخونه ی عشق به امید تو نشستم به امید تو نشستم فقط توبودی تنها امیدم که.....
من به کوی می فروشان میروم افتان و خیزان سرخوش و مست و غزل خوانم
ساغر و ساقی پناهم من رفیق باده نوشانم لحظه ای از عمر باقی مانده
ساقی باز کن میخانه را پر شده پیمانه ی عمر پر کنی پیمانه را
روزگار مهربانی ها گذشت همدمی ها هم زبانی ها گذشت
لحظه های بی قراری های دل با جوانی رفت و هرگز برنگشت
شاید که نه حتما تو این جهان تو این دنیای نا رفیق اگه غم و غصه داشته باشی اگه بگی بی کسی
کسی نمیاد کست بشه رفیقت بشه
تو این جهان تو این دنیای پر درد و زخم باید بگی مست مستم باید بگی از مستی زیاد حالم خرابه خرابه
تا همه رفیقت بشن ساقی و ساغرت بشن وگرنه کسی نیست که باورت کنه کمکت کنه همدمت بشه
این دنیا خیلی نامرده خیلی بی وفاس آدماشم مثل خودش کرده خیلی سخته واسه کسی که هیچ کس
و نداره خرابه خرابه نه از مستی ها از بی مستی از درد از غم از غصه از اندوه از ناله از رنج از سختی از
گریه ها و هق هق های بی صدا بخواد یهو داد بزنه و ظاهرا به روی خودش بیاره که
مست مستم مست مست
اون وقت مطمئن باش که یه عالمه رفیق پیدا میکنی البته هنوزم نارفیقن چون خودشون و دادن دست
این دنیای فانی ولی بازم بهتره بی رفیقی